تبليغاتX
روزنه

روزنه

اجتماعی اقتصادی سیاسی

 

Once upon a time there was a tavern
Where we used to raise a glass or two
Remember how we laughed away the hours
And dreamed of all the great things we would do

Those were the days my friend
We thought they'd never end
We'd sing and dance forever and a day
We'd live the life we choose
We'd fight and never lose
For we were young and sure to have our way.
La la la la la la
La la la la la la 

نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت 20:16 توسط نرگس حق بیان| |
 

مدت ها بود که به خونه دلتنگی هام سر نزده بودم. چقدر خوشحالم که چند تا کامنت خصوصی دارم و می تونم با اشتیاق بازشون کنم و بخونمشون. یکیش از استاد روزهای دانشجویی و دیگری درد دل رفاقتی خاک خورده از روزهای جوانی و...

شاید اگر دلتنگ نبودم به این خونه هم سر نمی زدم مثل هزار کاری که یادم رفته انجام بدم و حالا دیگه فکر کردن به انجامش هم مسخره به نظر می آد.

به روزهایی فکر می کنم که ۱۸ ساعت کار می کردم. برای زندگی کردن انگیزه داشتم و کلی آرزوهای بزرگ که امید به رسیدنش تازگی بود و عشق و جوانی و کار و کار و کار...

 

نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 23:13 توسط نرگس حق بیان| |
امروز در یه منطقه از تهران سه تا آگهی حراج اثاثیه منزل دیدم که ظاهرا فروشندگان راهی سفری بس دور ودراز بودند و حتما اقامتی جدید در کشوری دیگر گرفته بودند.

ایرانی ها ایرانشان را ترک می کنند. از ابتدا هم هدف همین بود. در میان فراری ها نخبگان زیادند. می روند تا کسی نگوید چرا ماندی؟

خدایا تو اگر بر ما رحم نمی کردی روزگار ما چگونه بود که حال با وجود ترحم تو بر مردم این گونه بدبختیم.

نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 19:5 توسط نرگس حق بیان| |