ترس
از این می ترسم که اینجا بنویسم و دوباره یه الم شنگه دیگه به پا کنه.
اجتماعی اقتصادی سیاسی
از این می ترسم که اینجا بنویسم و دوباره یه الم شنگه دیگه به پا کنه.
- چی کار می کنی؟ کجا میخوای گاز بدی؟ پشت چراغ قرمز؟ آخه اینجا جای ویراژ دادنه؟
- خیله خوب بابا .... مگه چی شده؟
-هیچی زدی حالا طلبکاری؟ دوتا مسافر ۲۰۰ تومنی ارزش اینو داره که با اعصاب ملت بازی کنی ؟...
- من مسافرکشم؟ من؟ من واسه صواب این دو تا خانم رو سوار کردم . کدوم مسافر کشی؟
- این دفعه رو می بخشمت می تونی بری . باره آخرت باشه که یه زن پشت فرمون می بینی یاد عقده های نوجوانیت می افتی؟
- نه بابا... مقصری تازه طلبکارهم هستی؟
- کی من ؟ من ماشینم صافه . توی خط خودم هم هستم آقای محترم. اصلا رحم به جماعت شما نیومده. وایستا تا پلیس بیاد بگه کی مقصره!!!!
هنوز به سمت ماشینم برنگشته٬ ترسو گازش رو گرفت و در رفت. چرا مردهااین طوریند؟
چراغ سبز شد و رد شدم به پلیس بیسیم به دست اون طرف چهارراه می گم آقا یه پژو زد به ماشین من و دررفت . با یه هیجانی پرسید :
- شمارش رو برداشتی؟
بله بله برداشتم میخواید برید دنبالش ؟
- نه بابا دلت خوشه؟ اگه شمارش رو برداشتی برو کلانتری شکایت کن.
- خیلی ممنون از راهنمایی تون.
- خواهش می کنم.
می دونم تکراریه اما قشنگه. عید همگی مبارک
«بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست ...
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار!
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک – که می خندد به ناز –
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت، از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!»